نمی دونم تا حالا شده دلت خیلی بگیره ولی ندونی برای چی. اصلا حالت خوبه کامل ولی یهو دلت یه جوری می شه. تنگ می شه. بی قرار می شه. خودت هم نمی دونی چرا. کسل می شی. بی حوصله می شی. خسته می شی. دلت می خواد فقط یه گوشه دنج پیدا کنی. هیچ کس نباشه. خودت باشی و خودت. شاید تو این تنهاییت دلت بخواد بشینی یکم اشک بریزی. آهنگ گوش بدی. تو سکوت فکر کنی. اون لحظات انگار تمام غمهای دنیا رو دلت سنگینی می کنه. احساس می کنی قلبتو دارن فشار می دن. هر چی غصه هست یادت میاد. حتی شاید خاطرات تلخ سالها قبل. غصه های خیلی کهنه. ولی دست خودت که نیست. خودشون میاد سراغت. احساس می کنی قلبت همین الان از دهنت میخواد بیاد بیرون.
من وقتایی که اینطوری می شم خیلی فکر می کنم که چرا این حالت بهم دست می ده. که چرا یه دفعه اینطوری شدم. من که خوب بودم تا چند دقیقه پیش. یه وقتایی هم انگاری خدا جوابو بهم می رسونه. بهم تقلب می رسونه که آره یادته دو روز پیش که فلان کارو کردی فلانی از دستت ناراحت شده بود. حالا باید جوابگو باشی. یا فلان روز که فلان حرفو زدی یه لحظه دل یه نفر از دستت ناراحت شد. اتفاقا وقتایی که اینطوری می شه و می فهمم این دل ناخوشی ها واسه چیه بیشتر خوشحال می شم که همین جا همین الان تقاصشو می دم و نمی مونه واسه اون دنیا. برای اون دنیا کوله بار گناهام به اندازه کافی سنگین هستش.
دیشب من خیلی حالم بد بود. خیلی. طوری که نصفه شبی دلم می خواست از خونه بزنم بیرون و تا صبح پیاده تو خیابونا راه برم. البته که خیلی قشنگه ولی امکان پذیر نیست که بتونی اون وقت شب تک و تنها و با خیال راحت بری توی این امنیت موجود قدم بزنی. به هر حال. خیلی فکر کردم تا ببینم باز خدا بهم تقلب می رسونه یا نه. هر چی فکر کردم. هر چی منتظر شدم. هیچی. به هیچ نتیجه ای نرسیدم.
صبح که بیدار شدم حالم بهتر شده بود ولی هنوز علامت سوال توی ذهنم بود.
.
.
.
یه دفعه یادم افتاد که ای وای من دو هفته می شه که نماز نخوندم!!!! از وقتی که جراحی بینی کردم تا الان. دقیقاً دو هفته می شه. خیلی خجالت کشیدم پیش خودم. من آدم مومنی نیستم ولی لااقل نمازمو می خونم. نمی دونم چرا اینطوری شد. چون هفته اول تمام صورتم بسته بود؟؟ چون می ترسیدم وضو بگیرم؟؟ می ترسیدم بینی م به جایی بخوره؟؟ نمی دونم. اصلاً انگار نخ ارتباطیم با خدا رو قطع کرده بودن. خیلی از دست خودم ناراحت و عصبانی شدم. خدایا چرا انقدر دیر یادم انداختی. البته از یه طرف هم خیلی خوشحال شدم که فهمیدم قضیه چیه. نمی دونم تا حالا مزه این لذت رو چشیدین که دنبال یه مطلبی باشین. پیگیر کشف یه ماجرایی باشین. بعد دلیلشو پیدا کنین. چه حسی بهتون دست می ده. مطمئنا خیلی حس خوبیه. با خودم قرار گذاشتم از همین امروز دوباره شروع کنم به نماز خوندن. این دو هفته رو هم بالاخره باید جبران کنم دیگه. هر چند هنوز هم نمی تونم درست وضو بگیرم و بینی م نباید به جایی بخوره ولی همونقدری که می تونم وضومو می گیرم. الان هم صدای اذان داره پخش می شه.
می خواستم همین جا به خدا بگم :
فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه
این جدایی حق ما نیست
بودنو تو آرزومه حتی واسه ی یه لحظه
می میرم بی تو
.
خوندن من یه بهونه ست
یه سرود عاشقانه ست
من برات ترانه می گم تا بدونی که باهاتم
تو خودت دلیل بودنم
بی تو شب سحر نمی شه
می میرم بی تو
.
من عشقت رو به همه دنیام نمی دم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو می مونم
واسه همیشه
.
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست می میرم
جواب دنیا رو می دم
با تو می مونم واسه همیشه
توی تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم
با تو می مونم واسه همیشه