نمی دونم چرا امروز خیلی از احساسهایی که قبلا داشتم دوباره به سراغم اومد. احساس تنهایی. احساس گوش کردن یه سری ترانه های غمگین که یه مدت بود گذاشته بودمشون کنار. احساس شدید به نوشتن. آخه یه مدت بود با خودم تصمیم گرفته بودم که احساسهای تلخ و ناراحت کننده مو ننویسم. سعی کنم شاد بودن رو تجربه کنم. انصافا هم یه دوره خیلی خوب رو داشتم. غم و غصه هم اگه میومد گذرا بود. خیلی اذیتم نمی کرد.
ولی ..
نمی دونم چرا امروز غصه یه جور دیگه اومد سراغم. خیلی عمیق. ته دلم مونده بود. البته باز هم مثل همیشه خودم مقصر بودم. یهو خودمو خیلی تنها دیدم. داشتم پیاده میومدم خونه. با خودم فکر میکردم به خودم به اطرافیانم. به اینکه چقدر همیشه سعی کردم صبور باشم ولی نتونستم. چقدر سعی کردم برای دیگران سنگ صبور باشم ولی دیگران سنگ صبور من بودن. چقدر سعی کردم متین باشم، رفتار خوب داشته باشم ولی باز نتونستم. چقدر سعی کردم باری از دوش اطرافیانم بردارم ولی باری شدم روی دوششون و اینکه چقدر من خودخواهم ولی با اعتماد به نفس کامل و زیاد این قضیه رو برای خودم حل کردم و .......
و اینکه چقدر خدا منو دوست داشته که اطرافیان من انقدر صبورن که منو تحمل می کنن.